تبليغاتX
چـــــــــایـــــــــــــــــــــــی دوم




















چـــــــــایـــــــــــــــــــــــی دوم

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. 

شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده

می کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. 

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست

دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.

زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.

با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،

شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.

زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که

گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"

چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که

در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد.

فاصله ابراز عشق دور نیست.

فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.

پ ن:البته از ما گفتن اینا داستانه،کسیو دوست دارید هی نگید بهش دوسش دارید،طرف

خودشو لوس

میکنه،شگردشو از این کاره هاش یاد بگیرید.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 13:20 توسط فاطمه | |

فرقی نمی کنه !

 گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

 شب باشه ، یا روز !

 زمستون باشه ، یا تابستون !

 چای بخوری ، یا یه کوفت دیگه !

 ضبط مسخره ات اینوره تلویزیون مسخره ات باشه ،

 یا اون ورش !

 یساری بخونه یا گروه پینگ فلوید !

 پرده پنجره کشیده باشه یا نباشه !

 سیگار بکشی ، یا نکشی !

 دوستانت پیشت باشن ، یا نباشن !

 خوش بوکننده ی هوا سرت رو به درد آورده باشه ، یا نیاورده باشه !

 جواب سلام صاحب خونه رو با لبخند بدی ، یا بی لبخند !

 اجلاسیه سازمان ملل

 راه حلی برای آتش بس در افغانستان پیدا کرده باشه ،

 یا نه !

 افغانستان بدبخت باشه ، یا خوش بخت !

 زنای افغانی زن باشن ، یا کابوس !

 سیگارت زَر باشه ، یا مالبرو !

 تو رسانه ها و مطبوعات دیگران رو بکوبی ، یا نکوبی !

 هر چه زور بزنی یادت بیاد ، یا یادت نیاد !

 تیغ رو صورتت باشه ، یا صورتت زیر تیغ . . .

 آره !

 فرقی نمی کنه !

 گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

 خواب باشی ، یا خواب نباشی !

 شاعر باشی ، یا کـِـش !

 هُنرمند باشی ، یا مُنرهند !

 پولت از پارو بالا بره ، یا پاروت از پول !

 عاشق باشی یا کیف قاپ !

 آواز بخونی ، یا گریه کنی !

 عمود ایستاده باشی ، یا افقی ُ وارفته !

 تلفن یه زنگ بزنه ، یا پنج زنگ !

 گوشی رو برداری ، یا برنداری !

 شامت نون ُ پیازچه باشه ، یا پیازچه ُ نون !

 اصلن زنده باشی ، یا مـُرده !

 آره ! فرقی نمی کنه !

 گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

 همین حالا ! چند ساعت دیگه !

 امروز ! فردا !

 عوارض اتوبان !

 زمستونای بی برف !

 برفای بی کلاغ !

 کلاغای بی چنار !

 شاعرای بی شعر !

 سکته ی دوم !

 اضطراب !

 وقتی که تو تلویزیون بعضی پروژه ها ،

 مثل تخته آوازی یه کشتی شکسته تو بغل یه غریق می افته !

 لیست اسامی مـُرده هایی که میشناختم و نمی شناختم !

 حالا یا هرگز !

 لیست قشون آغا محمد خان قاجار وقتی به تبریز حمله کرد !

 لیست ِ وحشت های استالین !

 لیست ِ خواب های سربازای عیال وار !

 آره ! فرقی نمی کنه !

 گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

 .... خُب داره دیرم می شه !

 باید برم !

 در که بسته شد ،

 دیگه فرقی نداره

 فاصله ات با من صد متره ، یا صد قرن !

 وقتی نمی بینمت ،

 چشمام باشن ، یا نباشن !

 وقتی نیستی دیگه ،

 برام هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

 شعرم شعر باشه یا مـِـعر !

 آره !

 اینجوریه که اون جوری می شه !

 نی نی !

 مگه نه ؟!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:49 توسط فاطمه | |

       آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

قبل از جواب دادن فکر کن

هیچکس را تمسخر مکن

نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

خود برای خود، زن انتخاب کن

به شرر و دشمنی کسی راضی مشو

تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

کسی را فریب مده تا دردمندنشوی

از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

راستگو باش تا استقامت داشته باشی

متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

هرگز ترشرو و بدخو مباش

در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

دورو و سخن چین مباش

در انجمن نزدیک دروغگو منشین

چالاک باش تا هوشیار باشی

سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی

 باقی نمی ماند

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:12 توسط فاطمه | |

خانم روسی و یك آقای آمریکایی با هم ازدواج كردند و زندگی

 شادی را در سانفرانسیسکو آغاز كردند .طفلكی خانم ، زبان

 انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند.

یك روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران

 مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش

 را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد

 پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب

 متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.

روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست كه

 سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند

 مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز

 كرد و به سینه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد

و به او سینه مرغ داد.

روز سوم خانم ، طفلك می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست

 راهی پیدا كند تا این یكی را به فروشنده نشان بدهد. این بود كه

 شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد!!! ............

.

.

.

.

.

.

.

.

خیلی منحرفید!

حواستون كجاست ؟

شوهرش انگلیسی صحبت می كرد.

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:46 توسط فاطمه | |

عاشق شدن

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

آخرین امتحانت رو پاس کنی

کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

بدون دلیل بخندی

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

عضو یک تیم باشی

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

دوستای جدید پیدا کنی

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

قدرشون روبدونیم

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

وقتی
زندگی 100 دلیل برای گریه كردن
به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده.
چارلی‌ چاپلین

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:23 توسط فاطمه | |

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه!

بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه،ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر

می برن.وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان،رانندهء خانم بر

میگرده میگه:

- آه چه جالب شما مرد هستید.... !ببینید  چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما

سالم هستیم …. ! این باید نشونه ای  از طرف خدا  باشه  که اینطوری با هم ملاقات کنیم  و ارتباط

مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم …!

مرد با هیجان پاسخ میده:

- اوه … “بله کاملا” … با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !

بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه :

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این  شیشه مشروب سالمه!مطمئنن

خدا خواسته  که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه می تونه شروع

جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم !

و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده.

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیكه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه

درب بطری روباز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن،زن

درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!

زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه :

- نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم … !

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:40 توسط فاطمه | |

یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی  خیلی دور شده بودند، بعد از حرکت  قطار متوجه شدند

که در  این کوپه  درجه یک که  تختخواب دار  هم میباشد ، با هم  تنها  هستند  و هیچ  مسافر   دیگری

وارد  کوپه نخواهد شد.

ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود.

شب که وقت خواب رسید ...

خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال کردند.اما مدتی  نگذشته بود که خانم از طبقه بالا،

دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟

- خواهش میکنم!

- من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یک پتوی اضافی بگیرید؟

- من یه پیشنهاد دارم!

- چه پیشنهادی؟

- فقط برای همین امشب، تصور کنیم که زن و شوهر هستیم.

- زن ریزخندی کرد و با شیطنت گفت:

- چه اشکال داره ، موافقم!

- قبول؟

- قبول!

- خب، حالا  مثل بچه  آدم خودت پاشو ، برو از  مهموندار پتو بگیر. من خوابم میآد. دیگه هم مزاحم  من

نشو !

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:41 توسط فاطمه | |

یک راند دیگر مبارزه کن،وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه میروی یک راند دیگر مبارزه کن،

وقتی بازوهایت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداری،یک راند دیگر مبارزه کن،وقتی که  خون

از دماغت جاریست و چشمانت سیاهی می رود و چنان خسته ای که آرزو میکنی  حریف  مشتی

به چانه ات بزند و کار را تمام کند یک راند دیگر مبارزه کن و به  یاد داشته باش مردی که همواره یک

راند دیگر مبارزه میکند هر گز شکست نمی خورد.

(جیمز کوربت)

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:15 توسط فاطمه | |

(هولمن هانت)هنر مند بزرگ،تصویری از حضرت عیسی را نقاشی کرده که در آن مسیح در

باغی ایستاده  است و در یک دست فانوسی دارد و با دست دیگر به دری می کوبد.

یکی از دوستان هانت به او گفت:

ـ هولمن!تو در این نقاشی مرتکب یک اشتباه شده ای،این در دستگیره ندارد.

هانت پاسخ داد:

ـ این اشتباه نیست،زیرا این در قلب بشر است که فقط می تواند از درون باز شود.

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:57 توسط فاطمه | |

یگانه خوراک زندگی خطر کردن است. هر  چه بیشتر ریسک کنی بیشتر زنده هستی. زندگی کار

آدم های با شهامت است.اولین اصلی که باید در زندگی فرا گرفت جرات و شجاعت است.با وجود

همه  ترس ها و دلهر ه ها باید  آرام به زندگی بپردازید.حالا  چرا شهامت  برای  زندگی کردن  لازم

است؟برای اینکه زندگی فی نفسه نا امن و بی ثبات  است. اگر همیشه  نگران امنیت و آسایش

خاطر باشی در  حقیقت خود  را در زندانی  که  با دستان خودت برای خو یش ساخته ای  محبوس

میکنی. چنین مکانی شاید امن باشد  ولی قطعا  زنده نیست، درآن از ماجراجویی و  سرمستی

خبری نیست.

(وشو)

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:43 توسط فاطمه | |


Design By : Night Skin